سفارش تبلیغ
صبا

نوشتارهای زیبا

چیزی نمی خواهم بنویسم ، فقط دلم تنگ زیارت است ، خیلی...

چند روزی است نمیدانم چرا، بی دلیل به شدت ، به شدت هوای زیارت  کرده ام.

اینقدری که الانی که این را می نویسم اشک چشمانم هم جاری است.

اشک

اشک

اشک

یا امام رضا ، خیلی دلم تنگ گوشه دنج حرمت ، در هیاهوی دل های عاشقان گرداگرد حرمت است، به من می گویند هرجا از صمیم دلت زیارت کنی ، حکم زیارت دارد، می نشینم اینجا ، زیارت نامه ات را زمزمه می کنم ، شاید طلبیدی.

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی ...

 


نوشته شده در چهارشنبه 91/9/29ساعت 12:3 صبح توسط حیدری نظرات ( ) |

قلم در دستم است، اما فقط در دستم است ، همینــــــ ، این واژه ها هستند که جاری می شوند ...

نمیدانم چرا این روزها خیلی یاد مادربزرگم میفتم، بااینکه فوت ایشان در روزهای گرم تابستان بود و الانــــــ سرمای زمستان است، ولی عجیب دلم برایش تنگ شده است ...

بگذار بشمارم، یک، دو ، سه ، چهار، پنج ... ، انگشتان یک دستم را شماره کردم ، از دست دیگرم کمک می گیرم، شش، هفت، هشت، نه، دهـــ ، باز هم باید بشمارم ، یازدهــــــــ ، ایست ، همین جاست که او از کنارمان رفت.

یازده سال است که جای سجاده ای که پهن میکردی خالی شده، ولی همواره جای خالیت را  حس میکنم ، اصلا باورم نمی شود یازده سال من بزرگتر شده ام و درکنارمان نبودی....

زندگی وقت کمی بود و نمی دانستیم
همه عمر دمی بود و نمی دانستیم

حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمی دانستیم

تشنه لب، عمر به سر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمی دانستیم


نوشته شده در شنبه 91/9/25ساعت 4:19 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

یکـــــــــــ ســـــــــــــــال گذشت.

قبلا ها دو خانه بود: خانه دنیایی و خانه آخرت.

این روزها خانه مجازی را هم باید ضمیمه کرد.

یکسال از عمر این خانه مجازی من هم گذشت، ولی تحویلش نمیدهم ، اگر عمری باشد تمدیدش میکنم، تا کی، تا کجا ، شاید تا نا کجا آباد...

اسمش را گذاشتم The best sentence  و قرار بود ناقل نوشتارهای زیبا باشد ولی بعد از سه ماه اجاره این خانه تصمیم بر این شد که جرئت پیدا کنم قلم به دست بگبرم ولو با The worst sentence. ولی دیگر اسمش به نامش خورده بود نمی توانستم تغییرش دهم، تنها کاری که می توانم بکنم این است که حق مطلب اسم را رعایت کنم و با کنارهم چیدن واژه های زیبا ، نوشتارهایی به نسبت خوب بنویسم.

به همت خواهرها و برادرانم این جا خیلی مجازی نشد و انگار محلی بود برای بیان دلنوشته ها .

از تمام کسانی که در این مدت همراه بودند تشکر میکنم


نوشته شده در سه شنبه 91/9/21ساعت 4:42 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

دلم لک زده است، برای خیلی چیزها، اینقدر زیادند که دلم لک لکی شده است.

دلم می خواهد جایی باشم که فقط خودم و خودش باشیم، با تمام وجود هرچه صدا دارم صدایش کنم، توی قصه ها داشتیم یکی بود ، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود، همین جا را می خواهم جایی که غیر از خدا هیچ کس نباشد و هرچه صدا دارم خرجش کنم.

با تمام وجود بگویم خدااااااا می خواهمت، بی وفایی مرا نبین که خیلی اوقات فراموشت میکنم ، رحمت واسعه ات را ببین و جایی در این خوان رحمت برایم باز کن، البته ساده تر از این می گویم، چرا با تکلف؟ خودم باشم و او، می گویم خدا منم ، تو را می خواهم. اصلا نمیدانم شاید فقط سکوت کنم ، سکوتی پر از فریاد که گوش را کر می کند، شما جایش را نشان دهید . البته خدا همه جا هست ولی جایی برای فریاد زدن پیدا نمیکنم ....

♦♦♦

پررنگ ترین لک دلم همین بود ولی این روزها عجیب یاد دوران کودکی و بی دغدغه بودنش هم هستم ، یاد بدها، خوب ها نوشتن روی تخته سیاه ، یاد ستاره ها و ضربدرهای جلوی اسم ها ، یاد مهر های پای دفتر مشق، یاد ساده بودن هایمان که معلم برایمان همه دنیا تعریف میشد،دلم همان دنیا را میخواهد، پاک ، بی دغدغه، آرام

راستی دلم ساعت برنارد را هم میخواهد ، بتوانم زمان را نگه دارم.

دلم خیلی چیزهای دیگر میخواهد ولی به همین بسنده می کنم....

پی نوشت:
تخته ها همیشه سبز بودند نمی دانم چرا این اسم را به دوش میکشد، تخته سیاه!!!

آهـــ نوشت:
خدای نیمه شب های کوفه دریابم....

 


نوشته شده در یکشنبه 91/9/12ساعت 9:52 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

نسیان، انسان ... خیلی شبیه هم اند ... قرین و همراه یکدیگر.
انسان همراه با نسیان زاده شده است، وجود انسان با نسیان و فراموشی آمیخته شده است و چه بسا اگر این فراموشی نبود بعضی اوقات ادامه زندگی برای آدمی مشکل ساز بود.

برای مثال اگر فراموشی مصیبت فوت عزیز نبود چه می شد؟؟؟؟ هر چند  هر بار که عزیزمان را یاد می کنیم حزن و اندوه است که در چهره و قلبمان نمایان می شود ولی از خاطر بردن مصیبت و غرق در کارهای روزانه شدن ادامه زندگی را برایمان ممکن می کند.

این نسیان در وجود آدمی اینقدر زیاد است که بعضی اوقات حق و حقیقت ها فراموش می شود یا شاید نه این نفسمان است که خود را به فراموشی و ندانستن وا می دارد و در اینجاست که تذکر به فریادمان می رسد . حقیقت هایی که می دانیم برایمان دوره می شود .

مثلا ماه رمضان می شود ، فرصتی دست می دهد تا بیشتر در جهت کسب خوبی ها باشیم ولی چند صباحی که می گذرد باز هم گرد فراموشی و غفلت بر روی دانسته هایمان جا خوش می کند ، باز باید بهانه ای دست دهد برای به خاطر آوردن و به کارگیری دانسته ها.

محرم هم یکی از عوامل به یاد آورنده است ، خداوند اینقدر نسبت به بندگانش رئوف است که به بهانه های مختلف او را فرا می خواند  ، البته همه می دانیم که این بازگشت ها سود یا ضرری به خداوند رحمان و رحیم نمی رساند و این مائیم که تشنه حقیقتیم ولی گاهی با غفلت ها و فراموش کردن ها باعث خسران خود می شویم.

محرم فرصتی است برای بازگشت به فطرت های وجودیمان.

آه نوشت:
آهــــ خدای نیمه شب های کوفه دریابم...


نوشته شده در سه شنبه 91/9/7ساعت 12:0 صبح توسط حیدری نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin