سفارش تبلیغ
صبا

نوشتارهای زیبا

می شنوید

صدای ربنا به گوش می رسد.

صدای دعوت به میهمانی ای که خواص و عوام ندارد، همه دعوتند.

چه میزبان خوبی که هیچ کسی را جدا از دیگران نکرده است، فرموده همه شما دعوتید.

حدود سه روز مانده به ماهی که میزبان آن مهربانی است که ما را هم با وجود گناهانمان دعوت کرده است.

خود را آماده کنیم تا در برابر مهربان عالم شرمنده نشویم و باعث سرافرکندگی نشویم.

ای کاش رمضان امسالمان متفاوت از سال های پیشین باشد.

 

 

 


نوشته شده در سه شنبه 91/4/27ساعت 3:48 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

سخته، خیلی سخته

وقتی با اشک چشم بدرقه کننده باشی.

آخه چاره ای جز این نیست، زبان قاصره، فقط اشک چشمه که میتونه حرف دلت به یه زبون دیگه ای بگه.

بدرقه به سمت و سویی که آرزوم اینه که حداقل یکبار لیاقتش داشته باشم اونجا باشم

کرب وبلا.....


چه قدر بغض در گلوم فشرده شده که فقط میتونه تو حرمت خالی بشه.

خدایا مرا کربلا نرفته نمیران.

 


نوشته شده در چهارشنبه 91/4/21ساعت 1:34 صبح توسط حیدری نظرات ( ) |

آرزو داشتم آغازین جمله این پست این بود، مهدی همان که منتظرش بودید آمد.

ولی حیف، حیف که این فقط یک آرزوست و نمی دانم چرا حس میکنم این آرزو دست نیافتنی است، شاید یکی از دلایلش رفتارهای خودمان باشد.

در این چند روز اگر به کوچه و خیابان ها سری بزنیم همه جا به مناسبت ولادت امام مهدی عج الله تعالی آذین بندی شده است کمتر کوی و برزنی است که خبری نباشد و آن هم از کم همتی است نه اینکه خدایی نکرده عشقی به امام نباشد. هر چراغی که بسته شده دلی به ان گره خورده و آرزویی داشته که در راس این آرزوها این است که سالی بیاید که در حضور اماممان جشن میلاد بگیریم.

ای کاش این آرزوها برایمان عادت نباشد و با تمام وجود خود را برای آمدنش آماده کنیم ، همه می دانیم که امام ظهور نمی کند مگر اتفاقی شاید این اتفاق خیلی دور نباشد شاید.........

 


نوشته شده در چهارشنبه 91/4/14ساعت 12:17 صبح توسط حیدری نظرات ( ) |

امروز اولین روز تابستان است. 

میخواهم کمی از خاطرات دوران کودکی تابستان بنویسم، یادش بخیر بعد از آخرین امتحان دیگر تابستانمان شروع می شد، چه کیفی میداد بعد از امتحان، یک لیوان شربت و باد کولر. (خدارو شکر درسم خوب بود و اضطراب نمره هامو نداشتم)

کاغذ بازی با آبجی ها( اسم فامیل، نقطه بازی، منچ) ، لیله بازی هایی که با چه زحمتی سنگ صیقلی پیدا می کردیم و بعد از بازی حتما باید برمی داشتیم تا باز روز بعد دنبال سنگ خوب نگردیم، موقع رنگارنگ بازی باید حتما لباس هایی که رنگ های زیادی توش داشت می پوشیدیم تا دیرتر ببازیم، استپ آزاد که بازی ناجوانمردانه ای بود، و دلتنگی های مدرسه که با معلم بازی برطرف می کردیم.

این ها بخشی از بازی های دوران کودکیه که چند سال بعد به کلاس های آموزشی و در عین حال سرگرم کننده تبدیل شد.

و الان که در عین شروع روزهای تابستان ولی امتحانات تمام نشده است و هنوز طعم آسودگی روزهای تابستان نصیبم نشده است.


نوشته شده در پنج شنبه 91/4/1ساعت 11:40 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin