سفارش تبلیغ
صبا

نوشتارهای زیبا

پارچه را دیده ای، نمی توان تار و پودش را جدا کرد مگر اینکه اینقدر مندرس و کهنه شود که دیگر تار و پود را یکی نبینی.

نمیخواهم این طور باشم دوست دارم همیشه وجودم همچون پارچه ای باشد که با هم باشیم نه از هم جدا.

.....


نوشته شده در پنج شنبه 91/6/30ساعت 1:43 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

چند سالی است که عادت معهود ما شده است که هر تابستان به زیارت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام برویم و چند روزی مشاممان را با عطر حرم نوازش کنیم.

امسال بنا به دلایلی این اتفاق تا واپسین روزهای تابستان اتفاق نیفتاد و دیگر تقریبا امید به رفتن نداشتیم.

تا اینکه اصلا نمیدانم چطور فقط این را میدانم که لایق حضور چند روزه در بارگاهش شدیم...

و امسال  اولین باری بود که دومین بار در سال  خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم و هردو بار هم اصلا انتظارش را نداشتم هرکدام طوری جور شدند.

مشهد که میروی نیازی نیست پای رفتن داشته باشی فقط کافیست قلبت را برای چند لحظه در حرمش خالص کنی هرچه میخواهی ناخودآگاه برزبانت جاری می شود و امید داری که امام به خودت که نه، وقتی به جمع نگاهی میندازد تو هم در جمعیت شمرده شوی و جز زائرینش به حساب آیی. ،آرزوی بزرگی است ولی همه امیدمان به غریب نوازی و کریم بودن امام است و گرنه......

وقتی پایت به حرم می رسد انگار دیگر آن آدم قبلی نیستی انگار میخواهی برای چندین لحظه هم که شده مقابل امامت بهترین باشی و سعی میکنی بهتر از هرزمان دیگری باشی.

ای کاش این احساس در وجود ما نهادینه شود و همواره وجود امام زمانمان را در تک تک آنات و لحظاتمان احساس کنیم.

پی نوشت:

این عکس سرچ شده است و گرنه در این چند روز جای سوزن انداختن در صحن انقلاب نبود.

 


نوشته شده در شنبه 91/6/25ساعت 9:10 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

آخرین روزهای تابستان است و من عجیب یاد خاطرات دوران مدرسه افتادم گفتم بنویسم شاید برای خوانندگان هم تجدید خاطره شود.

این پست برای دوران ابتدایی است ، دورانی که بعد ها به سادگی و صمیمیت این دوران غبطه می خوریم.

قبل از اولین روز مدرسه وقتی خیلی بچه بودیم برامون جشن شکوفه ها گرفتن که من از این جشن فقط شاخه گل و شیرینی و حضور چند دقیقه ای تو کلاس یادمه.

یادش بخیر چیزی بلد نبودیم معلممون حروف الفبا رو چه قدر قشنگ بهمون یاد داد که هیچ وقت از ذهنمون خارج نشد.

یادش بخیر به بهانه های مختلف و یاد گرفتن حروف هرکدوم سرکلاس یه چیزی می آوردیم، مثلا بادوم، آش ، انار و چیزهای دیگه.

آخرین بخش کتاب اول یادتونه توصیف فصل ها بود اون قسمت تو جشن الفبا وقتی همه حروف یاد گرفتیم خوندیم چه جشنی بود ...

یکسال بزرگتر شدیم رفتیم دوم، یک گل روی کتاب فارسیمان اضافه شد و درسی که هنوز هم توی ذهن ماست درس تصمیم کبری بود و همین طور روزها و سال ها می گذشت سال سوم که ما معلم های خیلی زیادی رو تجربه کردیم هر روز یک معلم داشتیم با یک روش خاص.

سال سوم اتفاق خاصی هم که داشت جشن تکلیفمان بود که یکی از پر خاطره ترین روزهای عمرم است.

چهارم برای خود من نقطه عطفی در دوران مدرسه بود چون با یکی از دوستان خوبم آشنا شدم که پنج سالی با هم بودیم و بعد جدا شدیم و شماره هم رو داشتیم ولی حیف گوشی من گم شد و شماره ایشون هم پر. یاد شعر حفظی هامون بخیر شعر باز باران که با همین دوستم دور حیاط مرسه می دویدیم و می خواندیم و چه لذتی داشت.

و پنجم ارشد مدرسه شده بودیم ، توی این سال ما کلاس های فرزانگان می رفتیم و معلم امور تربیتمان این قدر ماه بود که آرزو دارم یکبار دیگر ببینمش ولی حیف فکر میکنم مقدر نمی شود...

در انتها یک سری عکس های کتاب های فارسیمان را گذاشتم خیلی زیباست:


نوشته شده در جمعه 91/6/17ساعت 7:39 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

توجه کردید وقتی صحبت از عظمت خداوندی می شود همه ما ذهنمان به سمت وقایع خیلی عجیب یا خلق مخلوقات خاص میرود

تا به حال شده وقتی اسم اعظم عظیم خداوند بر زبان جاری می شود به خلقت مورچه فکر کنیم ؟

عظمت باید در نگاه تو باشد....

یک متنی از آندره ژید خوندم که خیلی زیباست:

ناتانائیل،آرزو مکن که خدا را جز در همه جا  بیابی. 

هر آفریده ای نشانه ی اوست اما او را نشان نمی دهد.

همین که آفریده ای نگاهمان را به خویش معطوف کند ما را از راه آفریدگار باز می دارد.

ناتانائیل همچنان که می گذری ،به همه چیز نگاه کن و در هیچ جا درنگ نکن. به خود بگو تنها خداست که گذرا نیست...

ناتانائیل من زندگی دردآلود را از دل آسودگی دوست تر می دارم.

ناتانائیل من شوق را به تو خواهم آموخت.

اعمال ما وابسته به ماست همچنان که روشنایی به فسفر. راست است که ما را می سوزاند اما برایمان شکوه و درخشش به ارمغان می آورد. و اگر جان ما ارزشی داشته باشد برای این است که سخت تر از دیگران سوخته است.

برای من خواندن این که شنهای ساحل نرم است کافی نیست، می خواهم پاهای برهنه ام آن را حس کند، معرفتی که قبل آن احساسی نباشد برایم بیهوده است!

در شگفتم ناتانائیل!تو خدا را در خود داری و از آن بی خبری!

او را ندیده ای چون او را پیش خود به گونه ای دیگر مجسم می کردی.

ناتانائیل!تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن،ناتانائیل یعنی باور نداشتن اینکه او هم اکنون حضور دارد.

ناتانائیل! زیبا ترین سرورهای شاعرانه آنهاست که از درک هزارو یک دلیل وجود خداوند به آدمی دست میدهد.

ناتانائیل بدبختی هر کسی از آن است که همیشه اوست که می نگرد و آنچه را که می نگرد از آن خود می داند، اهمیت هرچیز نه به خاطر ما که به خاطر خود اوست، ای کاش نگاه تو همان باشد که به آن می نگری.

ناتانائیل! ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری...

ناتانائیل!در کنار آن چه شبیه توست نمان! هرگز نمان،ناتانائیل.

همین که پیرامونت رنگ تو را به خود گرفت، یا تو به رنگ آن شدی، دیگر سودی برایت نخواهد داشت، باید آن را ترک بگویی.

از هیچ چیز جز درسی که برایت به ارمغان می آورد بر مگیر!  

ناتانائیل! می توان به زیبایی به خواب رفت و به زیبایی از خواب برخواست، اما خواب های شگفت در کار نیست، و من رویا را تنها زمانی دوست دارم که حقیقت آن را بپذیرم، زیرا زیبا ترین خوابها هم



نوشته شده در جمعه 91/6/10ساعت 3:48 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

برو

نمان

باش

به سمت قله های کمال برو

راکد نمان

بهترین باش

به نظرم این ها را باید ما که ادعا می کنیم بهترین مخلوق روی زمین هستیم به اثبات برسانیم.

البته در به اثبات رساندن اینها اگر فردی را در راه دیدیم و توانایی داشتیم دست او را هم بگیریم و با خود همراه کنیم تا او هم برود، نماند.

هیچ وقت راکد نباشیم چون آب با تمام پاکی اگر برای مدتی جایی بماند دیگر آن را آب نمی خوانیم . بچه ها را دیدید هرروز زندگیشان چقدر تغییر در وجودشان دارد آیا طول روزهای او با روزهای برای ما فرقی دارد، مسلما نه، پس چرا ما متوجه این نیستیم؟؟؟

بهترین باش اما در این بودنت نخواه دیگران بدترین باشند تا تو بهترین، سعی کن همراه فرد دیگری باشی برای بهترین بودن او .


 


نوشته شده در پنج شنبه 91/6/2ساعت 8:55 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin