سفارش تبلیغ
صبا

نوشتارهای زیبا

آخرین دانه اسفند هم رنگ می بازد

ثانیه ها و دقایق به دنبال هم می دوند تاآخرین ساعات اسفند جای خود را به اولین روزهای سالی دیگر بدهند

شکوفه های امید و شوق آغازی دیگر همگام با شکوفه های بهاری در دل ها ریشه می دواند ...

همیشه اولین و آخرین ها جنس دیگری دارند

امروز آخرین روز سالیست که اولین روزش را با کلی امید و آرزو شروع کردیم

و فردا دوباره اولینی است که روزی به آخرش می رسیم ...

امید که سال پیش رو همچون ساعت تحویل آن ،  بیست بیست باشد

امید که این سال به خودمان بیشتر دل بسوزانیم و بهتر از هر سال باشیم ...

بهاری باشید و سبز...

پی نوشت : یکدیگر را دعا کنیم

همیشگی نوشت : اللهم لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا

 


نوشته شده در پنج شنبه 92/12/29ساعت 4:8 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

بچه که بودم همیشه دوست داشتم دنیا را از پشت قاب شیشه ای عینک ببینم .نکته بیننکته بین

 یادم هست چند باری که برای سنجش چشم به مدرسه مان می آمدند ، من کوچولو دروغ می گفتم و با این که می دیدم ، تظاهر میکردم بعضی از نشانه ها را نمی بینم . 

هرچند با این حال باز هم هیچ وقت نمی گفتند چشمت ضعیف است.

خانواده مان عینکی نبود وگرنه مطمئنا عینکشان از دست من در امان نمی ماند .

عالم بچگی است دیگر ، چیزهایی را دوست داری که شاید بزرگترها از دست آن عاصی هستند .

روزها گذشت و گذشت و همان کودک عشق عینکی شدن سر کلاس های دانشگاه حس کرد باید دنیا را از پشت همان قاب شیشه ای ببیند،

با مراجعه به دکتر فهمید یک کوچولو چشمش ضعیف است و به آرزوی دیرینه اش رسیده است.

و این طور شد که من عینکی شدم :) 

البته آنقدر ضعیف نیستا ، در همان حد دروغ های دوران بچگی تبسمتبسم

همیشگی نوشت : 

اللهم لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا


نوشته شده در چهارشنبه 92/9/27ساعت 1:45 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

این چند خط را تقدیم میکنم به بانوی این شب ها حضرت زینب سلام الله علیها

بانوی اسوه ی صبر
بانوی اسوه ی ایثار
بانوی اسوه ی گذشت
بانوی اسوه ی استقامت
بانوی اسوه عشق و مهربانی

بانویی که نامش این روزها ذکر زیر لب ها شده است :

آه امان از دل زینب
چه خون شد دل زینب

رابطه زیبا و لطیفی است بین کلمه مَحرم و مرهَم

و چه گذشت بر حضرت زینب سلام الله علیها در لحظه ای که محرم و مرهمش را از دست داد...

دعا نوشت :
الهی به استواری زینب ، در فراز و فرود های زندگیمان صبر عطا فرما...

همیشگی نوشت :
اللهم لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا

 

 


نوشته شده در سه شنبه 92/8/21ساعت 7:19 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

صدای زنگ تلفن آمد

شیر آب را بستم و دستم را با پیش بندم پاک کردم
 
گوشی را برداشتم .
 
صدای خانم علیپور ، معاون مدرسه مهتابم بود
 
جانم ؟
 
خانم شایسته ، اگه میشه تشریف بیاورید مدرسه
 
مدرسه ؟ چیزی شده ؟ حال مهتاب بده ؟ صبح که خوب بود !
 
خانم علیپور سعی میکرد همه چیز را عادی جلوه بدهد ،
 
 چیزی نیست فقط  کمی حالش کسله
 
بدون خداحافظی گوشی را گذاشتم
 
اصلا برام مهم نبود که موقع پوشیدن مانتوم یه جا دکمه اضافه آوردم ،
 
چادرم را روی سرم انداختم و دویدم.
 
به مدرسه رسیدم و پله ها را دو دوتا دویدم تا به دفتر مدیریت رسیدم
 
چشمم به مهتابم افتاد
 
مهتاب جان ، چی شده عزیزم ؟
 
فوری به آغوش کشیدمش
 
بعد از چند ثانیه متوجه خانم علیپور شدم
 
آخ ببخشید ، اصلا حواسم به حضور شما نبود
 
خواهش میکنم خانم شایسته ، نگران نباشید چیزی نیست ، بچه های ابتدایی ، مخصوصا اولی ها ، همینطورند.
 
با خانم علیپور خداحافظی کردم و از در مدرسه بیرون آمدم
 
خیلی بهم فشار آمده بود ، اشک چشمم آستین مهتابم را خیس میکرد
 
مهتاب دست به جیبش برد و با دستمال کاغذی تا کرده اش اشک چشمم را پاک کرد
 
با جمله ای که گفت ، بهت زده شدم
 
مامان جونم ، من چیزیم نیست ،
 
دلم برای خانه تنگ شده بود ، دلم برای با هم دراز کشیدن جلوی تلویزیون ، دلم برای تو تنگ شده بود
 
نمیدانستم بخندم یا گریه کنم
 
همراه اشک چشمم از ته دل خندیدم
 
دست در دست مهتابم راهی خانه شدیم .

پی نوشت :
اولین نوشته ام از جنس داستان بود ، اشکال زیاد دارد
همیشگی نوشت :
اللهم لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا 
 
 


نوشته شده در دوشنبه 92/7/15ساعت 11:41 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

بهار را با نم نم باران و شکوفه های درختان

تابستان را با قدرت نمایی آفتاب و سرسبزی درختان

پاییز را با باد و خزان درختان

 و زمستان را با سوز سرما و برف روی درختان می شناسم

برگ درختان را مرور میکنم

از شکوفه های بهاری شروع می شوند

سبز می شوند

به زردی می گرایند

خشک می شوند

و از درخت جدا می شوند .

 به تکامل می رسند


باد لا به لای برگ ها می پیچد و آن ها که آماده ترند را با خود همراه می کند .

برگ هم مسیر می شود با باد، اندکی

و بعد از مدت کوتاهی زمین را حس می کند

چه پایان زیباییست خش خش برگ زیر پای رهگذری

و ...

همیشگی نوشت :

اللهم لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا

 


نوشته شده در پنج شنبه 92/7/4ساعت 5:22 عصر توسط حیدری نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin